فردوسی در این سمفونی فکر می کند/ آخرین بحث های شاهین فرهت درباره جدیدترین اثرش
۱۳۸۸/۹/۱۶
image

وقتی وارد خانه شاهین فرهت می شوم، پاسخ برخی سوالاتم را پیدا می کنم. این ناهمگونی ظاهری میان عناوین سمفونی های شاهین فرهت (دماوند، تهران، امام علی (ع)، شهید، ابوعلی سینا و…) یک نکته مشترک قوی دارد و آن هویت ایرانی است که همبستگی و انسجام خاصی بین آثارش ایجاد کرده است. خانه ای در فرمانیه که قبل از ورود، منتظری مظاهر مدرنیته و غرب گرایی را در آن ببینی؛ اما برخلاف تصور، آنجا همه چیز رنگ و بوی فرهنگ اصیل ایرانی دارد چیدمان عکس ها روی میزی که خاطرات فرهت را زنده می کند، ظروفی که قدمتش به دوره ناصرالدین شاه برمی گردد و باغچه ای که پنجره اتاق به رویش باز می شود. آری اینجا خانه مردی است که دغدغه فرهنگ ایرانی را در موسیقی کلاسیک دارد و گاهی زادگاهش تهران را دستمایه اثر هنری خود قرار می دهد، گاهی دماوند را که به گفته خودش کوهی است که او را مسخ می کند و روزی هم سراغ امام هشتم (ع) می رود که ایرانی ها حس عجیبی به او دارند و او از کودکی او را دوست داشته و برای مان از الفت با امام رضا(ع) می گوید. دکتر شاهین فرهت، استاد موسیقی دانشگاه تهران یک ایرانی اصیل است که برای معرفی این اصالت به جهانیان می نویسد و می نوازد و این روزها هم در حال ساخت سمفونی فردوسی است که با ارکستر اوکراین نواخته و ضبط می شود. گفت و گوی ما با این هنرمند را می خوانید.

شاهین فرهت در سال ۱۳۲۶ در تهران در یک خانواده موسیقیدان متولد شد. وی از ۴ سالگی با موسیقی ایرانی و اساتید موسیقی آشنا شد چنانچه تا قبل از ۱۰ سالگی دستگاهها، ردیف ها و گوشه های معروف را می شناخت. در همان دوران به موسیقی کلاسیک روی آورد.
همچنین نواختن پیانو را از ۱۰ سالگی آغاز کرد و اولین معلم وی امانوئل ملک اصلانیان بود. در سنین ۱۷ ـ ۱۶ سالگی کوارتت می ساخت و بعضی از آهنگهایش همان موقع از رادیو پخش می شد. بعد از پایان دبیرستان، یعنی در ۱۷ سالگی برای تحصیل در رشته موسیقی عازم امریکا شد و بعد از ۲ سال تحصیل در دانشگاه کالیفرنیا به ایران برگشت و در دانشکده هنرهای زیبا که رشته موسیقی آن تازه تاسیس شده بود ثبت نام کرد و بعد از ۴ سال فارغ التحصیل شد. بعد از آن برای تحصیل در رشته آهنگسازی ابتدا به فرانسه رفت و در دانشگاه استرامبورگ با مدرک فوق لیسانس فارغ التحصیل شد و بعد از دانشگاه نیویورک در رشته آهنگسازی درجه مستر را اخذ کرد. سپس برای ارائه تز دکترا به فرانسه رفت. پایان نامه فارغ التحصیلی وی در رشته آهنگسازی، سمفونی شماره ۱ «به نام خیام» بود که بلافاصله با درجه ممتاز مورد توجه قرار گرفت.
این سمفونی در ایران توسط ارکستر سمفونیک تهران به رهبری فرهاد مشکات اجرا شد و مورد استقبال بی نظیر قرار گرفت که در زمان خود یکی از موفق ترین کنسرتها بود. از همان موقع به عنوان استادیار در دانشگاه تهران استخدام شد. وی در حال حاضر دانشیار دانشگاه تهران و رئیس دپارتمان موسیقی دانشگاه تهران است و تا کنون ۱۳سمفونی ساخته است که می توان به سمفونی های شماره ۶(دماوند)،شماره ۷ (ایران) و شماره ۱۰(شهید)و شماره ۱۳ (ابوعلی سینا) اشاره کرد.علاوه بر آن آثار دیگری مثل سونات، کنسرتو، راپسودی ایرانی، سوئیت ایرانی، آثاری برای ارکستر زهی و آثاری بر روی اشعار شاعران کلاسیک ایران مثل حافظ، مولوی، سعدی، فردوسی و خیام، حاصل چند دهه کار و تلاش وی در دنیای موسیقی است.

    ■ ظاهراً بخش نخست تازه ترین سمفونی تان، یعنی معرفی شخصیت فردوسی به پایان رسیده است. چطور دست به ساخت این اثر زدید؟ و چگونه به شخصیت فردوسی رسیدید؟
«فردوسی» و «دماوند» دو موضوع مختص وطنم ایران بود که از همان دوران کودکی، در خانه پدری واقع در بهارستان، دغدغه ساخت آثاری با محوریت این دو موضوع را داشتم. برای ساخت سمفونی شماره ۶ (دماوند) آمادگی لازم را داشتم و آن را ساختم؛ اما برای سمفونی «فردوسی» صبر کردم تا تکنیکم به درجه ای برسد که اثرم پختگی لازم را داشته باشد و در آینده از ساختن آن پشیمان نشوم. در سمفونی «دماوند» همین اتفاق افتاد و آن زمانی که باید به آن می پرداختم، آن را ساختم و امروز اصلاً پشیمان نیستم و آن را دوست دارم. بعد از آن، سمفونی ایران و خلیج فارس را ساختم. من همه این آثار را با دلم ساختم و هیچ وقت نگاه اقتصادی به موسیقی نداشتم و عاشقانه در این عرصه فعالیت کردم. تنها سمفونی که سفارش آن به من داده شد، سمفونی پیامبر(ص) بود که آن را در سال پیامبر اعظم ساختم و با نام پیامبر(ص) مسئولیت سنگینی را بر دوش خود حس می کردم که خوشبختانه آن اثر هم ماندگار شد و چندین بار منتشر گردید. بعد از این که سمفونی تهران را به پایان رساندم، سمفونی ابن سینا را هم با عشق و علاقه ساختم و بعد از خلق این آثار زمان را برای ساخت سمفونی فردوسی مناسب دیدم. همان طور که گفتید موومان نخست این اثر به پایان رسیده و مربوط به هیچ یک از اپیزودهای داستان های شاهنامه هم نیست. من تنها خود شخصیت فردوسی را محور قرار دادم که تم حماسی دارد و نشان دهنده عظمت فردوسی است؛ شخصیتی که او را حکیم می نامیم و از یک طرف یادآور تاریخ اساطیری ما و از طرف دیگر پدر زبان فارسی است.

    ■ در ساخت این سمفونی چه وجوهی از شخصیت و زندگی فردوسی را روایت کردید و چطور به شخصیت فردوسی رسیدید؟
دو عنصر که در اشعار فردوسی نمود خاصی دارد، یکی قهرمانی و دیگری مرگ است. فردوسی به مرگ می اندیشد و تقریباً تمام قهرمانان داستان های او می میرند. اما مرگی که فردوسی راوی آن است، فنا و نابودی نیست، مرگی است که قهرمان از جایی به جای دیگر منتقل می شود و میان این قهرمانی تا مرگ احساسات عجیبی به وجود می آید. او از قهرمانی به مقوله مهمی همچون عشق می رسد و من عشق را در این سمفونی به گونه ای خاص مطرح کردم. عنصر بارز دیگری که در شاهنامه به آن توجه ویژه ای شده و من در موسیقی ام به آن پرداخته ام، عنصر تدبیر و اندیشه است. خرد در شاهنامه فردوسی نقش بزرگی دارد و علاوه بر اینها تسلیم، رضا و تفکر در مورد خدا و نوعی روحانیت در این اثر تاریخی به چشم می خورد. به عقیده من این کتاب مجموعه ای از احساسات است که یک بشر کامل از بدو تولد تا مرگ با آن سر و کار دارد.

    ■ برای سه بخش دیگر اثر چه برنامه ای دارید؟
در دو موومان دیگر این سمفونی، «سیمرغ» که داستان افسانه ای عجیبی است و «سیاوش» را به تصویر می کشم.در بخش «سیاوش» گذری به شخصیت های دیگر شاهنامه همچون افراسیاب و… خواهم داشت و در بخش پایانی این سمفونی نظری به شخصیت فردوسی می اندازم و مرگ رستم را روایت می کنم. به عقیده من شخصیت فردوسی با رستم گره خورده است و از نظر من اصلاً فردوسی خود رستم است. او نه سیاوش است، نه افراسیاب، نه سهراب، نه زال و نه سیمرغ. فردوسی شخصی توانا، هنرمند و قوی است که خود را در سمبلی به نام رستم معرفی کرده است. من از تکرار داستان رستم و سهراب که بارها به اشکال مختلف در اجراهای متفاوت گفته شده است، حذر کردم و تنها به رستم و مرگ او پرداختم. این روزها نیز در حال مشورت با فردوسی شناسان هستم تا حق مطلب را در بیان این افسانه ها به درستی ادا کنم.

    ■ شما برای ساخت سه بخش دیگر این سمفونی در مسیر دشواری قدم گذاشته اید از آن جهت که با اسطوره ها سر و کار دارید؛ با شخصیت های افسانه ای که مردم آنها را بیش از پدیدآورنده آن، یعنی فردوسی، می شناسند چون درباره آنها بیشتر شنیده اند. چطور این اساطیر را به زبان موسیقی روایت می کنید تا به یک فضای عینی و مشترک با مخاطبان تان برسید؟
بله من هم دقیقاً با این نظرکه کارم از امروز سخت می شود، موافقم اما در مورد روایت اساطیر به زبان موسیقایی باید بگویم هرکدام از این اسطوره ها یک تم کوتاه دارند که به خاطر می مانند و من می خواهم برای اولین بار در بروشور سمفونی این نکته را شرح دهم که با شخصیت های مختلف سر و کارداریم و کل داستان به گونه ای روایت می شود که گویی فردوسی در حال تفکر نشسته و این ماجراها از ذهنش عبور می کند؛ مثل سمفونی دماوند که بخش نخست آن یک صعود ذهنی به قله دماوند است و شما در حین شنیدن این اثر احساس می کنید از این کوه بالامی روید و به یک اوج می رسید و بعد پائین می آیید. قسمت اول سمفونی من نیز که صعود به این قله است،
۱۷ دقیقه زمان می برد. من در سمفونی فردوسی برای شخصیت ها تم کوتاهی در نظر گرفته ام که اسطوره ها با همان تم ها می جنگند، عاشق می شوند و در مسیر داستان حرکت می کنند.

    ■ برداشت شخصی هنرمند از یک واقعه یا یک داستان، به یک اثر هنری تبدیل می شود. این الهام و برداشت فردی چطور زبان جهانی پیدا کرده و افراد با آن همذات پنداری می کنند؟
همان طور که می دانید، در قرن۱۶ میلادی شکسپیر و آثارش مورد توجه ویژه موسیقیدانان
قرار گرفت. رومئو و ژولیت یک نمایش شعرگونه شکسپیر است که به بهترین نحو به نگارش در آمده است. چایکوفسکی یک پوئم سمفونی بر اساس این اثر نوشته است، شارل گونی یک اپرا نوشته، برلیوز یک سمفونی دراماتیک نوشته، اما این آهنگسازان نمی خواستند لحظه به لحظه شعر شکسپیر را تبدیل به موسیقی کنند بلکه برداشت و الهام آنها از اثر، هنر دیگری که در اینجا موسیقی است، خلق کرده است.برداشت هنرمندان شخصی است، بتهوون در سمفونی ۹ ایده برابری و برادری انسان را از شیلر می گیرد و از آن برداشت شخصی می کند اما زمانی که آن سمفونی مهم خلق می شود، آن جهانی است. البته من خودم را با شخصی همچون بتهوون مقایسه نمی کنم، اما این مثال را می زنم که سوال شما را روشن و درست پاسخ داده باشم. یا مثلاً لئوناردو داوینچی برداشتی فردی از ژکوند کرده، اما زمانی که همین برداشت شخصی را در یک تابلو به نمایش درآورد، آن تابلو اثری جهانی شد و همگان را تحت تاثیر خود قرار داد.

    ■ توضیح شما کاملاً درست و بجا بود، اما گاهی هنرمند اثری را به وجود می آورد که فراگیر نمی شود و زبان جهانی پیدا نمی کند چه مولفه ای جهانی بودن را محقق می کند؟
شخصیت هنری و تکنیک برای بیان احساس کمک بسزایی به هنرمند می کند. مثلاً خیلی ها شعر حافظ را می فهمند و می خواهند احساسات شان را درباره آن بیان کنند، اما آن قلمی را که باید داشته باشند، ندارند. منِ موسیقیدان با نواختن و ساختن، نقاش با رنگ و نقش و شاعر با کلام، الهام های مان را به اثری هنری تبدیل می کنیم. مثلاً حافظ در مصرع «شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل» مفهومی عجیب را به تصویر می کشد. دقت کنید، شما با کلماتی سر و کار دارید که آن را بارها در زندگی روزمره می شنوید و با آن روبه رو می شوید (شب، تاریکی، بیم)، اما فضایی که حافظ با این چند کلمه به وجود آورده همه چیز را بیان می کند. شب تاریک فضایی برای شما ایجاد می کند، بیم موج یعنی خطری شما را تهدید می کند و گرداب حائل یعنی راه فراری برای شما وجود ندارد. این مصرع آنقدر قدرت دارد که تمام مفهوم خود را بیان کرده است.
چه کسی می تواند این کار را بکند؟ این تکنیک حافظ است و او پشتوانه ای چون فردوسی، سعدی، مولانا، خواجو و فرخی دارد. پشتوانه اثر بتهوون هم باخ و موتزارت است. حالابا میراثی اینچنینی موقعیت فراهم می شود و البته مکانی هم که هنرمند در آن متولد می شود و زندگی می کند، در اثرش تاثیر مستقیم دارد. تصور کنید بتهوون زاده کشوری محروم و جنگ زده بود و به جای این که در بن متولد شود درشهری عقب مانده به دنیا می آمد؛ در آن زمان که جنگ بود، مطمئناً موقعیت برای این که او هنرمندی جهانی همچون بتهوون شود، فراهم نمی شد. پس شرایط دست به دست هم می دهد تا اثری استفاده جهانی پیدا کند و پلی میان مردم و احساسات آنها بزند.